close
تبلیغات در اینترنت
dastane pashimoni
loading...

همه چی آنلاینـــــــــ

همیشه میشست پایه حرفام باهام دردو دل میکرد خلاصه چمدونامو بستمو راه افتادم تو راه به دوستام زنگ زدمو بهشون پیشنهاده یه خورده خوش گذرونیو دادم اونا هم قبول کردن 5تا ماشین باهم راه افتادیم رفتیم ویلای من خلاصه دیروقت رسیدیم اخه جاده ی شمال خیلی شلوغ بود صبح با صدای زنگ در بیدار شدم…

dastane pashimoni

admin بازدید : 245 جمعه نظرات ()

همیشه میشست پایه حرفام باهام دردو دل میکرد خلاصه چمدونامو بستمو راه افتادم تو راه به دوستام زنگ زدمو بهشون پیشنهاده یه خورده خوش گذرونیو دادم اونا هم قبول کردن 5تا ماشین باهم راه افتادیم رفتیم ویلای من خلاصه دیروقت رسیدیم اخه جاده ی شمال خیلی شلوغ بود صبح با صدای زنگ در بیدار شدم وقتی بلندشدم که درو بازکنم 3تا  پسر که نمیشناختمشون پشته در بودن گوشی ایفونو برداشتم گفتم بله بفرمایید گفت میشه درو باز کنین گفتم: شما گفت: شیماجون زنگ زد گفت: بیام اینجا گفتم: بفرمایید شیمارو صدا کردم ولی انگار خونه نبود انگار هیچکس خونه نبود خلاصه ازشون پذیرایی کردم ازم پرسیدن شیما نیست گفتم: هرسه تاتون با شیما میخواین حرف بزنین؟گفت: نه منم دیگه چیزی نپرسیدم خواستم بلندشم از جام که زنگ در به صدا در اومد بچه ها  پشته در بودن رفتم تو ورودی سالن ایستادم میخواستم بدونم کی اینارو دعوت کرده دوم اینکه تا این موقع کجا بودن اول شیما اومد سلام کرد به محض دیدن دوس پسرش سعید پرید تو بغلش بعده شیما ایدا اومد سلام کردو رفت تو سالن با دیدن دوس پسرش شوکه شد بعده ایدا بهاره اومد با دیدن دوس پسرش حتی سلامشم یادش رفته بود بعده 10 دقیقه ارزو اومد اروم اومد داخل دستمو گرفتو منو کشوندو برد رو بالکن سلام کرد گفت: که اینا چشون شده انگار قاطی کردن من دیشب خیلی خسته بودم دیر بیدار شدم وقتی که بیدار شدم هیچ کدومشون نبودن من که تو اتاقه تو بودم تو هم که خوابیده بودی یه سری کار داشتم رفتم انجامشون بدم 3 ساعت کارم طول کشید وقتی برگشتم ویلا هنوز برنگشته بودن یه چیزی خوردمو دوباره رفتم بیتا میترسم بلایی سرشون بیاد .گفتم: نترس حالا برو لباساتو درار برو به محض رفتن ارزو رفتم ببینم دارن چیکار میکنن هر 6 تاشون تو اتاقه شیما بودن در کاملا بسته نبود به همین خاطر از لای در یه نگاهی انداختم سعید که دستش زیر بلوز شیما بود بهاره و ارشم که دستاشون تو دسته هم بود ایدا هم که تو بغل عرشیا بود و پشته هم میبوسیدتش نخواستم که جمعشونو بهم بزنم اروم لباس پوشیدم خواستم که برم بیرون دور بزنم که ارزو متوجه من شد پرسسد کجا با شنیدن صدای ارزو برگشتم به عقب نگاه کردم خواستم درو باز کنم که به محض باز کردن در یه پسری رو پشته در دیدم با دیدن هم متعجب شدیم هردومون سلام کرد بدون اینکه حتی جواب سلامشم بدم گفتم شما اینجا چیکار میکنین ؟گفت: سعید باهام کار داشت گفت: بیام اینجا داشت میرفت داخل که از ورودش جلوگیری کردم گفتم: ااا نمیتونی بری داخل اگه کاری داری با سعید بهتره بیرون منتظرش بمونی گفت: اگه شما میخواین باشه مشکلی نیست .درجا بهش زنگ زد اونم اومد بیرون .رفتم تو پارکینگ که ماشینو بیارم بیرون ولی از شانس بدم چرخی طرف صندلی راننده بود پنچر شده بود اگه میخواستم که پنچرگیری کنم باید یکی دو ساعتی معطل میشدم واسه همین تصمیم به پیاده روی گرفتم از در که اومدم بیرون همون پسری که جلوی در واستاده بود گفت: ببخشید جایی تشریف میبرین؟گفتم: ببخشید به کسی ربطی داره؟گفت: اگه جایی میرین برسونمتون؟گفتم: نه ممنونم میخوام یه خورده قدم بزنم گفت: باشه مزاحمتون نمیشم گفتم: لطف میکنین قدم زنون به یه کافی شاپ رسیدم رفتم داخلو یه قهوه سفارش دادم بعده 2 یا 3 دقیقه همون پسرو دیدم از برخورد دوباره هردومون تعجب کردیم گفت: چه حسن تصادفی. گفتم: ببخشید شما کارو زندگی ندارین اینطرفو اونطرف راه می افتین ؟گفت: شما چطور؟ گفتم: چرا ایستادین بفرمایید بشینین. گفت :اجازه هست؟گفتم: البته .گفتم:ببخشید اقای؟گفت: پویا .گفتم: اسم قشنگی داری .گفت: و شما؟گفتم: بیتا.هردو با هم گفتیم: خوشبختم .خندم گرفت .به محض دیدن فنجون قهوه ی جلوم گفت: به فال اعتقاد دارین؟گفتم: مگه فال قهوه گرفتن بلدی؟گفت: اره .گفتم: پس بگیر ببینم چی در انتظارمه .گفت: باشه فنجونو گرفتو شروع کرد به گفتن :اینده ی خوبی در انتظاره از اون دسته دخترایی هستی که دوس داری واسه خودت زندگی کنیو ازاد باشی به قفس علاقه ای نداری الانم اومدی مسافرت از یکی خوشت میاد ولی هنوز نمیتونی چیزی بگی .وقتی بهم نگاه میکردو حرف میزد دوس داشتم بشینمو بهش خیره شم .بعده تموم شدنه فالش خواستم صورت حسابو پرداخت کنم ولی گفتن:که پرداخت شده. به پویا نگاه کردم گفت: پرداخت شده دیگه .گفتم :اخه چرا؟ گفت هیچی ولش کن این موضوع رو بیخیال حالا بریم.گفتم:از بابته قهوه ممنون من باید برم خونه کاری نداری؟گفت:میرسونمت .گفتم:نه مزاحمت نمیشم.رفتو در ماشینو برام باز کرد .گفت:افتخار بدین تا خونه برسونمتون.گفتم:ولی ...گفت:تو که نمیخوای دعوتمو رد کنی؟گفتم:باشه بعد سوار شدم تو راه یه شماره بهم داد تا هروقت که باهاش کار داشتم بهش زنگ بزنم بالاخره رسیدیم خونه.بعد ازش خداحافظی کردم.گفت:میشه بازم همو ببینیم البته اگه اشکلی نداره ؟گفتم:باشه.خداحافظی کردیمو از هم جداشدیم.رفتم داخلو دیدم اون عوضی ها رفتنو بچه اا هم داشتن تو سالن فیلم تماشا میکردن ازم پرسیدن: واسه شام چیزی خریدی؟ گفتم:وای یادم رفت گفتم :ماشینم پنچر بود پیاده رفتم.شیما گفت:سعید که رفت از تو پارکینگ ماشینشو ببره بیرون وقتی دید یکی از لاستیکاش پنچره پنچرگیری کرد برات.گفتم:دستش درد نکنه از طرف من ازش تشکر کن.گفت:باشه بهش میگم.گفتم:برین حاضر شین بریم بیرون شام بخوریم .ایدا گفت:چیه خبری شده حالت خوبه؟گفتم:خوبم.بچه ها حاضر شدنو راه افتادیم به بچه ها گفتم : میخواین فضا معنوی شه ؟بچه ها گفتن:اره.به پویا زنگ زدم گفتم: امشبو باهامون شام میخوری؟گفت:اگه سختتون نباشه که با من باشین .گفتم:نه بیا خواستم ادرس رستورانو بدم که گفت:من بیرونم ماشین با خودم نیاوردم .گفتم:باشه الان دقیقا کجایی میام دنبالت.ادرسو دادو رفتم دنبالش باهم رفتیم رستوران. بچه با دیدنش شوکه شدن .ازم پرسیدن این کیه دیگه؟شیما گفت:این پویاست دوسته سعید.گفتم:درسته .وقتی شامو خوردیم.یه موزیک اروم نوازیده شد.خیلی اهنگ قشنگی بود.با شروع شدن این اهنگ پویا گرفته شده شد رفتم به کسی که موزیکو مینواخت گفتم:میشه دیگه ادامه ندین؟گفت باشه.بعد رفتم حساب کردمو رفتیم.توراه ماشین شیما خراب شد بچه ها هم هر3تاشون با ماشین شیما اومده بودن هرکاری کرد روشن نشد پویا گفت:من درستش میکنم به شیما گفت: که بره استارت بزنه.با یه ذره دستکاری رو موتور درست شد بالاخره همونجا از بچه ها جدا شدم بچه ها رفتن خونه .منم رفتم که پویارو برسونم خونش.هردومون خسته بودیم ولی به رومون نمی اوردیم سر راهمون یه کافی شاپ بود وایسادم باهم رفتیم داخل بستنی سفارش داد خوردیمو باهم گپ زدیم اصلا حواسم به ساعت نبود ساعت شده بود 1:25 دقیقه .پویارو رسوندم خونش بهم گفت: که بیام خونش .گفتم:نه میرم خونه ممنون.گفت:دیر وقته تا بری خونه من از نگرانی دغ میکنم.گفتم:باشه.ماشینو گذاشتم تو پارکینگو رفتم تو خونش سلیقه ی خوبی داشت ازش پرسیدم: تنها زندگی میکنی؟گفت:اره.برام یه اتاقو اماده کردو گفت: اگه میخوای اینجا بخواب اگرم راحت نبودی هرجا که دوس داری بخواب.شب بخیر گفت یه قدم که برداشت صداش کردم و گفتم: ممنون.خندیدو رفت تو اتاقش.لباسامو در اوردمو با تاپو شلوار خوابیدم صبح که بلند شدم لباس بپوشم یه نامه بالا سرم دیدم توش نوشته بود:(ببخشید نمیخواستم بیام تو اتاق ولی اومدم معذرت میخوام از این بابت من دارم میرم بیرون تا ظهر برنمیگردم راستی با اجازت وقتی خوابیده بودی خیلی ناز شده بودی بوسیدمت .هرچی خواستی تعارف نکن فکر کن خونه ی خودته .دوستت دارم.پویا)رفتم تو اشپزخونه که یه چیزی بخورم دیدم رو میز صبحانه امادست از کار پویا خندم گرفت صبحونمو خوردم ناهارم یه چیزی درست کرده بودم داشتم خونشو میدیدم که خودش تشریف اورد میخواستم حرف بزنم که حتی نذاشت لب باز کنم گفت:از بابته همه چی عذر میخواد.گفتم:من که نمیخواستم اینو بگم .گفت:پس چی مسخواستم بگم؟.گفتم:تو پسره فوق العاده ای هستی بهت تبریک میگم.گفت:دوستت دارمو بغلم کرد منم ناخواسته بغلش کردم .رفت لباساشو دراره که یه بویی حس کرد ازم پرسید این بوی چیه؟گفتم خودت برو ببین.دنباله این بو رفتو متوجه شد بوی غذاست.گفت:افرین غذا درست کردنم بلدی که.گفتم:اره یه چیزایی بلدم.گوشیش زنگ خورد سعید بود میگفت:کجاست ؟پویا گفت:این چه سوالیه دیگه معلومه که خونم.بعدش لباسامو پوشیدمو اماده ی رفتن شدم اخه سعید میخواست بیاد پیششو نمیخواستم منو اونجا ببینه.ازش خداحافظی کردمو رفتم خونه .سعید 30 دقیقه بعد اومد ویلا که شیمارو ببینه .همین که منو دید گفت :میخوام باهات حرف بزنم رفتیم تو اتاقه شیما که حرف بزنیم از تو جیبش گوشی در اوردو بهم داد گوشی خودم بود اصلا یادم نبود گوشیمو ور دارم بهم گفت :خوش گذشت؟گفتم:چون دیشب دیروقت بود اونجا موندم همین.گفت:پویا پسر خوبیه تو هم دختر خوبی هستی.گفتم:ممنون.داشتم میرفتم پایین که شیما اومد .گفتم:سعید تو اتاقته و رفتم تو باغ که یه ذره قدم بزنم ارزو اومد پیشمو گفت:دیشب اومدم تو اتاقت که باهم حرف بزنیم ولی نبودی .گفتم:میخوای بدونی کجا بودم؟گفت:نه.گفتم:پس چی؟اره نبودم تا دیر وقت بیرون بودم یه جایی موندم.گفت:پیش پویا؟گفتم:اره نگرانم بود که دیر وقته نرم خونه منم پیشش موندم .گفت:یه سوال بپرسم البته بهم ربطی نداره؟گفتم :اره بپرس.گفت:پیشش خوابیدی؟گفتم :نه.ارزو بغلم کردو گفت:همیشه مثه یه خواهره بزرگتر قبولت داشتمو همیشه هم خواهره بزرگترم میمونی.گفتم:از داشتنه خواهر کوچولویی مثه تو به خودم افتخار میکنم.تو حس خودمون بودیم که ایدا صدامون کرد(بیاین میخوام یه چیزی نشونتون بدم).منو ارزو و شیما و سعیدو بهاره رفتیم تو سالن نمایش .معلوم نبود ایدا میخواد چه خلبازی ای در بیاره فیلم جشن تولد 1سالگیشو گذاشته بود فیلم باحالی بود کلی خندیدیم .بعده 1 ساعت یه پست چی اومدو یه نامه اورد رسیدشو امضا کردمو پشته پاکتو خوندم پاکت ماله  ایدا بود پاکتو باز کردمو توشو دیدم اعلامیه ی فوت پدرش بود خیلی از این بابت ناراحت شدم ایدارو صدا کردم که بیاد بیرون اینو بهش بدم با شنیدنه صدای من فورا اومد بیرون خیلی خوشحال بود نمیخواستم با دادن این خبر بهش لبخندشو ازش بگیرم .با یه ذره من من هیچی بهش نگفتم از چهرم پیدا بود که یه چیزی شده گفت:دروغ نگوگفتم:باشه پاکتو دادم بهشو رفتم تو پشته در واستادم تا ببینم چیکار میکنه میدونستم که خیلی پدرشو دوس داره به محض خوندنه نامه چشاش پر اشک شد رفت تو پارکینگو ماشینو اورد بیرونو رفت. نمیدونستم داره کجا میره به عرشیا زنگ زدمو بهش گفتم چه اتفاقی افتاده هرچی بهش زنگ میزدیم جواب نمیداد 2 روز ازش خبری نشد تا اینکه تصمیم گرفتم برم دنبالش نگرانش بودم خیلی. پویام با دیدن این حالو روزم گفت:نمیذارم تنها بری منم باهات میام با گفتن این حرفه پویا عرشیا هم گفت منم میام میخوام ایدارو ببینم گفتم:باشه.راه افتادیم رفتیم خونه ی ایدا اینا اونجا بود گوشه ی اتاقش نشسته بود داشت گریه میکرد دلم خیلی براش سوخت رفتم براش یه لیوان اب اوردم بهش دادم که بخوره ولی گفت:نمیخورم شما اینجا چیکار میکنین؟گفتم: ما دوستاتیم دوست هیچ وقت پشته دوستشو خالی نمیکنه با گفتن این حرف لبخنده کوچیکی رو لباش نشست بغلش کردم گقتم:تو دختر محکمی هستی یادت نره.گفت:یادم نمیره.گفتم:راستی ما مسافریم تا هفتم اینجا میمونیم البته اگه اگه جا بهمون بدی.گفت:دیوونه اگه سختتون نیست همینجا بمونین.گفتم:ممنون.شب که شد عرشیاو ایدا باهم خوابیدن منو پویا هم باهم .صبح که بلند شدم دیدم تو بغل پویام به محض اینکه چشامو باز کردم گفت:دیشب یه ذره شیطونی کردم نگاش کردم گفتم :چیزی نمیتونم بهت بگم بعدشم یه بوسه رو لباش کاشتم .رفتم دستو صورتمو شستمو اومدم دیدم که هنوز ایداو عرشیا خوابیدن.رفتم بیدارشون کنم که پویا گفت: ولشون کن دیشب خسته شدن بذار بخوابن.گفتم:یعنی چی  که میگی خسته شدن؟گفت:ملافه ای رو سرشونرو یه ذره بردار میفهمی.گفتم:باشه وقتی ملافرو از روشون برداشتم دیدم که لختن.گفتم:پس دیشب برنامه داشتن. پویاگفت:اره فکر کردن من زود میخوابم ولی من زود نخوابیدم .گفتم:به روشون بیاریم که میدونیم؟گفت:نه باشه یه جا حالشونو میگیریم.گفتم:اره اینجوری بهتره.منو پوریا لباسامونو پوشیدیمو رفتیم بیرون دور بزنیم.2 یا 3 ساعتی بیرون بودیم بعدش اومدیم خونه ی ایدا اینا اون موقعی که رسیدیم داشتن صبحونه میخوردن.وقتی دیدیمشون گفتیم:سرد خواب چقدر میخوابین؟گفتن:اره هردومون زیاد میخوابیم.منو پویا رفتیم تو اتاقه پذیراییشون تا مادر ایدارو ببینیم بالاخره مامانشو دیدیم بهش تسلیت گفتیم وبعد ازمون پرسید شما نامزدین؟پویا گفت: بله.با زدن این حرف به پویا نگاه کردم مامانش گفت:انشا... خوشبخت شین خیلی بهم میخورین پویا  گفت:ممنون.زبونم بند اومده بود باهم رفتیم تو اتاق ایدا.بغلم کردو گفت:من واقعا دوستت دارم  و مطمئنا تو هم همین احساسو نسبت بهم داری چشامو بستمو اروم لبامو گذاشتم رو لباش دیگه تو حال خودم نبودم با صدای در بود که به خودم اومدم گفتم:بیاین تو ایدا بود گفت:مزاحم که نشدم گفتم:اوه نه.تو همین لحظه عرشیا اومد تو.به پویا گفت موافقی امشب بریم هتل؟پویا گفت؟نظر من چیه؟گفتم:هرچی ایدا بگه.ایدا هم گفت:هرچی عرشیا بگه.عرشیام گفت:بریم.از مامانه ایدا تشکر کردیمو ایدارو هم با خودمون بردیم.رسیدیم هتل منو پویا اتاقه جدا گرفتیمو اونا هم اتاق جدا گرفتن کلیدارو تحویل گرفتیمو رفتیم تو اناق. خوابم نمیگرفت پویا هم که رفته بود دوش بگیره رفتم تو ماشین لب تابمو بیارم که دیدم 2.3 تا لباسم تو ماشینه لباسامو وهمینطور لب تابمو گرفتمو رفتم تو اتاق ولباسامو عوض کردمو لباس خوابمو پوشیدم داشتم با لب تاب ور میرفتم که پویا از حموم اومد من تو اتاق خواب بودم رو تخت بودمو لب تابم جلوم بود اولش پویا فکر کرد من نیستم داشت دنبالم میگشت که یه دفعه ناخواسته خوردم بهش .گفت:تو اینجاییو من دارم دنبالت میگردم؟گفتم: خوب دیگه گفت: این لباسارو از کجا اوردی؟گفتم رفته بودم از تو ماشین لب تابمو بیارم حوصلم سر رفته بود تو که بودی حموم که دیدم تو ماشینن.گفت:بهت میاد عزیزم.گفتم:مر30 .گفتم برو لباس بپوش سرما میخوری اخه لخت بود فقط شرت تنش بود.گفت:نه بابا همیشه همینجوری میخوابم خیلی خستم میخوام بخوابم خوابم میاد.گفتم:خب برو بخواب.گفت:نه دیگه نشد بدون تو خوابم نمیگیره.گفتم: نه ممنون برو بخواب.گفت:باشه میرم ولی به شرطی که خوابت گرفت بیای تو بغلم بخوابی.گفتم:باشه.منو بوسیدو رفت بخوابه.15 دقیقه بعدش رفتم بخوابم چراغارو خاموش کردمو رفتم که بخوابم رو بهش کردمو نگاش کردم از چهرش خوشم می اومد دستاشو گذاشتم دور کمرمو بغلش کردمو بهش چسبیدم.فشاری که هم می اوردو حس میکردم  دستش رو سینه هام بودو لباش رو لبام اینقدر با احساس به بدنم دست میزد که از شدت گرمای بدنم داشتم اتیش میگرفتم اونشب یه حال درستو حسابی کردیم باهم صبح با صدای ایدا بیدار شدم هردومون بلند شدیم زود لباسامونو پوشیدیمو راه افتادیم روز هفتم بابای ایدا بود رفتیم سر خاکو با مامانه ایدا حرف زدم که باهام بیاد شمال واسه چهلمم دوباره خودم میارمش.مامانش مخالفی نکرد.رفتیم خونه ی ایدا اینا تا وسایلشو جمع کنه.حرکت کردیم طرفه شمال حالم زیاد خوش نبود پویا رانندگی کرد.خلاصه رسیدیم ویلا بچه ها با دیدنه ایدا واقعا خوشحال شدن ایدا رفت بالا که استراحت کنه منم موضوع رو برا بچه ها تعریف کردم .شیما گفت:پس تفریحم حساب شد دیگه.گفتم:اره یه جورایی.بچه ها گفتن نظرتون چیه امشب همه دور هم باشیم؟من گقتم:من که خیلی خستم.پویا هم گفت:اره با بیتا موافقم ما تازه برگشتیم باشه واسه فرداشب.شیماو بهاره رفته بودن بیرون غذا سفارش بدن ایداو عرشیا باهم خوابیده بودن تو اتاقه ایدا ارزو هم که معلوم نبود کجا بود .پویا هم رو مبل دراز کشیده بود رفتم پیشش سرمو گذاشتم رو پاش خوابم برد صبح که بلند شدم تو تختم بودم پویا هم داشت لباس میپوشید .گفتم:کجا داری میری؟گفت:خونه.چی شد مگه؟گفتم:چیزی نشده و بعد از رو تخت بلند شدمو چسبیدم بهش اونم تو بغلش گرفت منو تو همین لحظه بهاره و شیما اومدن تو اتاق نمیدنستم چی بگم به روم نیاوردم چه اتفاقی افتاده همینطور تو بغلش بودم گفتم:بچه ها چیزی شده؟گفتن:ما نمیدوستیم که پویا هم پیشته.گفتم:اشکالی نداره پویا داشت میرفت داشتیم از هم خداحافظی میکردیم بعد پویا منو بوسیدو رفت.ساعت 1شب پویا زنگ زد که برم دنبالش ادرس داد منم رفتم اینقد مست کرده بود که نمیتونست رانندگی کنه سوار شد که ببرمش خونه اینقد اعصابم از دستش داغون بود که کنار جاده نگه داشتم از ماشین پیاده شدم گفتم:چرا؟اخه چرا؟گفت:خیلی بهم ریخته بودم.گفتم:این دلیل نمیشه که تا خرخره مشروب بخوری بعد سوار ماشین شدمو دوباره راه افتادم رسوندمشو بدون خداحافظی رفتم فرداش زنگ زد گفت برم ببینمش ادرس یه جایی رو داد رفتم اونجا همون جایی بود که دوستم شبنم دفن شده بود وقتی رفتم رو قبرشو فاتحه خوندم تعجب کرد گفت:میشناسیش؟گفتم:اره اون بهترین دوستمه.گفت من به این دختر علاقه داشتم ولی اون به کس دیگه ای علاقه داشت.گفتم اره اسمش امیر بود خیلی همو دوس داشتن.گفتم منو اوردی اینجا واس چی؟گفت:من بخاطر این دختر حتی دست به خودکشی زدم دیشبم فقط واسه اینکه خاطراتش یادم اومد مست کرده بودم.رفتم دست کشیدم رو قبرش بوسه بارون کردم قبرشو.ازم پرسید:چقدر بهش نزدیک بودی؟گفتم:ما 18 سال باهم بودیم هیچی نتونست مارو از هم جدا کنه ولی مرگ بر دوستیمونو عهده دوستیمون غلبه کردو مارو شکست داد.گفت:بیا بریم.گفتم:باشه بریم.رفتم ویلا اونم باهام اومد ماشینم خیلی تمیز نبود نمیخواستم بدم کارواش میخواستم خودم تمیزش کنم رفتم لباسامو عوض کردمو شیلنگه ابو باز کردم اب پاشی میکردم پویا هم داشت خلبازی های منو تماشا میکرد یه شیلنگه دیگه ورداشتو شروع کرد به اب پاشی حسابی همو خیس کرده بودیم گفت بیا بغلم منم رفتم چه حالی داد با لباس خیس تو بغل هم بودیم عین موش اب کشیده بودیم رفتم دوش بگیرم که دیدم یکی در حمومو میزنه پویا بود میخواست بیاد دوش بگیره گفتم چند لحظه بیرون منتظر بمون الان میام حولرو دور خودم پیچیدم اومدم بیرون گفتم:برو منو کشوند برد تو رختکن گفت:با تو میخوام برم در حالی که دستاش طوری بود که سر من بین دستاش بود گفتم:باشه.حولرو از دورم برداشتو رفتیم حموم واستادم تا یه دوش کامل بگیره بعدش اود طرفمو دستام گرفتو گفت:اجازه هست؟گفتم:موافقم یه یه ربعی طول کشید مثه اون دفعه یه حال درستو حسابی بهش دادم.اومدیم بیرون یه دست لباس بهش دادم پوشید منم موهامو خشک کردمو یه لباس پسرونه لنگه ی همونی که به پویا دادم پوشیدم رفتم ببینم پارسم چطوره تمیز شده یا نه؟دیدم بله ماه شده.رفتم تو اشپزخونه سر یخچال که ببینم چیزی واسه خوردن پیدا میشه یا نه یه چیزایی بود ولی اون چیزایی باید باشه نبود به پویا گفتم بره لباس بپوشه بریم یه مقدار خرید کنیمو تو بازارم بگردیم همین که اماده شدیم ارزو اومد گفت:کجا میخواین برین؟پویا گفت بیا میفهمی 3 تایی رفتیم.اول رفتیم میوه و اینا بخریم پویا خریدارو گذاشت تو ماشینو باهم رفتیم واسه ارزو لباسو کیفو کفش بخریم کلی چیز خریدیم بعد پویارو بردیم یه مغازه ی لباس فروشی تا براش یه چیزی بخرم یه پیراهنو یه شلوار لی و یه کتونیو یه کلاه خریدیم خیلی بهش میومد منم چیزی لازم نداشتم فقط کلاه خریده بودم اونم لازم نداشتم فقط میخواستم منو پویا کلاهامون ست باشن بعده بازارم رفتیم لب ساحل وای خیلی دریاش اروم بود درست عین خودمون پویا یه جوری نگام میکرد که انگار من تمومه زندگیشم همیشه از لبخندم خوشش میومد همیشه میخواست لبخند رو لبام باشه منم همیشه میخندیدم وقتی پیشش بودم مثه یه بچه ی معصوم بودم ولی شیطنتم زیاد بود .متوجه یه چیزی درمورد ارزو شده بودم که اون با یکی اشنا شده .ازش پرسیدم و اونم گفت: اره.گفتم: فردا میخوایم همه با هم بریم بیرون بگو بیاد باهم باشین و ت هم تنها نباشی.خلاصه فردا از راه رسید قرارمون این بود که بریم جنگل تفریح. زودتر از همه منو پویا اونجا حاضر بودیم بعده ما سعیدو شیما بعد از اینا ارزو و اقا پسری که نمیشناختیمش بعده اینا بهاره و ارش و در اخرم ایداو عرشیا .همه باهم وسایلو از تو ماشین اوردیم بیرونو عرشیاو ارش وسعید شروع کردن کباب درست کردن چقدر دیدنی بود کباب پختنشون اونا میگفتن:پویا دختر ذلیله منم در جوابشون گفتم:هیچم اینطور نیست.منو پویا خیلی باهم خوب بودیم همیشه اینو از چشای شیما میخوندم که بهمون حسودیش میشه ولی به روم نمی اوردم .رو به ارزو کردمو گفتم:نمیخوای دوس پسرتو بهمون معرفی کنی؟گفت:چرا اسمش سیناست پسر خوبیه .خیلی اروم بود سینا .با پوریا رفتیم پیشش گفتم سلام من بیتام و اینم دوس پسرم  البته عشقم پویا .گفت:خوشبختم از همون وقتی که شما دوتارو دیدم خیلی از صمیمیتتون خوشم اومد گفتم:ممنون.گفتم: چرا نمیری با ارزو باشی؟تنها که نمیشه.گفت:باشه.رو به پویا کردمو گفتم:حوصلم سر رفته .درجا بغلم کرد.همه با دیدن این لحظه داشتن نگامون میکردن.گفتم:چیه چیزی شده؟گفتن:نه.حالا دیگه همه میدونستن که چقدر منو پویا همو دوس داریم.ارزو داشت با سینا حرف میزد که صدای داد سعید توجه همرو به خودش جلب کرد همه گفتیم:چی شده هیولا دیدی؟گفت:نه تو مایه های هیولا بود. خندم گرفت.گفت:چیه چرا میخندی ؟گفتم:هیچی. با ارزو رفتم تو ماشین تا پاسورو بیارمو تو راه پویا اس ام اس داد:(میخوای بیام تو ماشین باهم حال کنیم؟)در جواب اس ام اس گفتم:نه عزیزم تو ماشین نه.رفتیم پاسورو ورداشتیمو اومدیم سرجامون نشستیم.به پویا گفتم:اینجام اره؟گفت:چیه .گفتم:هیچی .گفت: بیا نزدیکتر بهم جفت شو.گفتم:باشه.خلاصه بهش جفت شدم لبام در گوشش بود اخه درگوشی حرف میزدیم یه دستش دوره کمرم بودو یه دستش رو سینم.درگوشش گفتم:بسه بچه ها ببینن یه خورده زشته.گفت:باشه ولی به شرطی که الان کنارم تو بغلم بخوابی.گفتم: باشه.یه متکا اوردو یه ملافه هم اورد دراز کشید بچه ها نبودن رفته بودن دورو اطرافو گشت بزنن منم کنارش خوابیدم محکم بغلش کردم دکمه های پیراهنشو باز کردم دستم رو تنش بود تنش خیلی گرم بود فهمیدم که بیداره چون وقتی خوابه بدنش سرده اخرین دکمه ی مانتومو باز کردمو دستشو گذاشتم رو شکممو خودمو زدم به خواب یکی یکی دکمه های مانتومو باز کردو دستشو گذاشت رو قفسه ی سینم.چشامو باز کردم گفتم: چیه هوسی شدی؟گفت: اره گفتم: میتونی بهم دست بزنی ولی سکس نه.گفت: باشه 30 دقیقه گذشت بچه ها اومدن گفتن: خوب خوابیدین؟ گفتم: نه .پویا بلند شد دکمه های پیراهنش باز بود سعید گفت:چرا دکمه هات بازه؟پویا گفت:موقع خواب باید دکمه هام باز باشن در غیر این صورت نمیتونم بخوابم. کباب حاضر بود شیماو ایدا سفررو پهن کردنو همه چیو حاضر کردن تا رفتم یه لقمه وردارم حالم بد شد از رو سفره بلند شدمو رفتم کنار رودخونه همونجا حالم بهم خورد 2 دقیقه بعده اینکه من بلند شدم پویا اومد دنبالم دید که حالم بده و حالم بهم خورده اومد پیشم گفت:چیه بیتا چیزی شده؟اینقد حالم بد بود که نمیتونستم حرف بزنم.دستمو گرفتو از بچه ها خداحافظی کردو گفت:ما 1 ساعت دیگه برمیگردیم.باهم رفتیم دکتر تا ویزیتم کنه.دکتر گفت:بهتره برم سونوگرافی ازمایش بدم.رفتمو ازمایش دادم پرستار گفت:یکی دو ساعت دیگه جوابش حاضره. رفتیم تا یه چیزی بخوریم و یکی دو ساعت دیگه بریم جواب ازمایشو بگیریم.پویا میگفت:فکر کنم یه دختر کاکل سری باشه.گفتم:خدا نکنه .ایشا.. که هیچیم نیست.اونم هی میخندیدو میگفت:جون من میخوای جنسیتش چی باشه؟به شوخی گفتم:پسر. بعدش گفتم:دست از شوخی بردار .گفت:میخوای مثه باباش باشه؟گفتم:اره ولی شیطنتش زیاد نباشه سرشو گذاشت رو شونم منم سرمو گذاشتم رو سرش.گفت:بیتا اگه بشه چی میشه.گفتم:اولا که ایشا... اینطور نباشه.گفت:چرا؟گفتم:شوخیت گرفته مثه اینکه تو از این وضعیت راضی هستی.گفت:اره.گفتم:معلومه داری چی میگی؟گفت:نه.گفتم:میدونم.خلاصه دو ساعت حرفای چرتو پرت زدیم تا اینکه رفتیم ازمایشگاه تا جوابو بگیریم تو ماشین نشستم تا پویا بره جوابو بگیره.10 دقیقه گذشت ولی پویا نیومد بیرون دیگه داشتم نگران میشدم تا اینکه بالاخره سرو کلش پیدا شد بدون هیچ حرفی اومد تو ماشین نشستو حتی برگه ی ازمایشو نشونم نداد.رفتیم یه جایی تا باهم حرف بزنیم از ماشین پیاده شد گفتم:چرا اینجا نگه داشتی؟چیزی شده؟چرا حرف نمیزنی؟نتیجه ی ازمایش چی بود؟گفت:مثبت بود.از ماشین پیاده شدم گفتم:چی؟گفت:همین که شنیدی.مثبت بود.گفتم:نه این امکان نداره.گفت:فعلا که امکان داره.گفتم:حالا چیکار کنم؟گفت:نمیدونم.گفتم:باید این بچه رو بندازم.گفت:حرفشو نزن.گفتم:چی؟گفت:ما این بچه رو نگه میداریم.گفتم:نه امکان نداره.گفت چرا داره.گفتم:تو دیوونه شدی؟من که تا ابد ویلا نمیمونم باید برگردم پیش خانوادم.گفت:باشه من میام خواستگاریت.گفتم:چی؟گفت:غیر ازدواج راه دیگه ای نداریم تو نمیتونی به خانوادت بگی که از دوس پسرت بارداری میتونی؟گفتم:نه اینم امکان نداره.گفت:پس ما باهم ازدواج میکنیم.گفتم:باشه.خلاصه من وسایلمو جمع کردم که برگردم تهران.ازش خداحافظی کردمو گفت: که دو سه روز دیگه میاد.گفتم:باشه منتظرت میمونم.رسیدم خونه به خانوادم چیزی نگفتم در مورد پویا و اتفاقی که افتاده حتی درمورد خواستگاری ای که قراره بیادم چیزی نگفتم.2 3روز گذشت هیچ خبری نشد یه هفته گذشت هیچ خبری نشد 1 ماه گذشت خبری نشد به سعید زنگ زدم گفتم:از پویا خبری نداری؟گفت:رفته .گفتم:کجا؟گفت:طی یک دعوت نامه از پدرش که تو نیو یورک ساکنه رفت اونجا خبر نداشتی؟گفتم:نه چیزی نگفت.گفت:به هرحال کاری نداری؟گفتم:نه ممنون. بعدش قطع کرد.چند روز بعدش دوباره حالم بهم خوردو بیهوش شدم.پدرم دکترو خبر کردو اونم گفت:من باردارم.همونجا بود که پدرم گفت:که باید از اینجا برمو سوئیچ ماشینمو و حتی کلیدای ویلا و خونرو هم ازم گرفت.از همون لحظه بود که اواره ی کوچه خیابونا شدم.امیدوارم هیچکس دچار اشتباهی که مرتکب شدم نشه.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 98
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 7
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 1
  • بازدید امروز : 1
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 1
  • بازدید ماه : 290
  • بازدید سال : 521
  • بازدید کلی : 38,042
  • کدهای اختصاصی