close
تبلیغات در اینترنت
داستانی کوتاه اما واقعی . . .
loading...

همه چی آنلاینـــــــــ

خواهری داد می زد گریه می کرد،می گفت:می خواهم صورت برادرم را  ببوسم... اجازه نمی دادند... یکی گفت:خواهرش است،مگر چه اشکالی دارد؟بگذارید برادرش را ببوسد.گفتند:شما اصرار نکنید نمی شود...این شهید سر ندارد!

داستانی کوتاه اما واقعی . . .

admin بازدید : 137 چهار شنبه نظرات ()

خواهری داد می زد گریه می کرد،می گفت:می خواهم صورت برادرم را  ببوسم... اجازه نمی دادند...

یکی گفت:خواهرش است،مگر چه اشکالی دارد؟بگذارید برادرش را ببوسد.

گفتند:شما اصرار نکنید نمی شود...این شهید سر ندارد!
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 98
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 7
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 7
  • بازدید امروز : 65
  • باردید دیروز : 1
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 66
  • بازدید ماه : 98
  • بازدید سال : 655
  • بازدید کلی : 38,176
  • کدهای اختصاصی